تبليغاتX
ازشيرتا شراب

ازشيرتا شراب

تانگردی آشنا زین پرده چیزی نشنوی....

ويرايش قالب MAHDI-K



 

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی 

حرفهای ما هنوز ناتمام . . .

***

تا نگاه می کنی:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود

                       دیر می شود!

***

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !


***

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

باقی در ادامه مطلب ...

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 16:18 |+|

 

 اینم آخرین اثر من (مدیون من هستین اگه نظر ندین )

 

خورشید من...

از گرمنای سینه ی سینا ...

از شاخه های روشن زیتون ...

 

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 

تا سردسیر قطب تفاوت ... بتاب ،

آنجا که هرم مجمر تائیس هم ...

مجسمه تائیس معشوقه اسکندر مقدونی یا همان مجسمه آزادی آمریکا 

حتی نمی تواند...

یک شبنم از نگاه یخ آجینشان...

بر خاک سردشان بچکاند.

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 17:19 |+|

دوره گرد

آتش ادای رقص مرا در می آورد

ميرقصد ودوباره ادا در می آورد

کبريت می زند شب پاييزی مرا

از خش خش نسيم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق به شادی به هر چه سيب

گاهی به ياد خنده ی مادر می آورد

اين تيک تاک سرد که آواز گام اوست

ما را زبهت ثانيه ها در می آورد

فردا همين قبيله پر های وهوی اشک

پيش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه دو خواهش عجيب

از آستين خيس دعا در می آورد

يک لحظه بعد باز همين اژدهای پير

سر از ميان شانه ی ما در می آورد

اين دوره گرد پير که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی زعزا در می آورد

يک لقمه نان سير گدا هر کجا که شد

از سفره های نان ونوا در می آورد

مثل سکانس آخر يک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد

استاد محمد حسین بهرامیان

شعر را از اینجا بشنوید

چون از غزل قبلی زیاد استقبال شد اینم یه چند روزی میزارم

تا غزل خودم آماده بشه البته با اجازه استاد عزیز

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:38 |+|

 Image hosting by TinyPic

(عشق های جریمه)

Image hosting by TinyPic

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

 گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

 می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

 گاه گریه می شدیم  گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

 جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود

 هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

 آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب روز من سیاه بود

 اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

 زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم

مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود

 هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

استاد محمد حسین بهرامیان

شعر را از اینجا بشنوید

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 4:2 |+|

 

 

اینم یه سپید از خودم

(البته به شرطی که نظر بدین )

 

 

دستانت

سیب آریایی باغهای پیشین

که ناچیده

از فراز سر شانه هایت فرو افتاده اند

  تو

 به پاییز های رفته بدهکاری

و من

از بهار های نا آمده...

  چشمان تو

مادر ناتنی کابوسهای من

......

حنجره ات را به سازهای مخالف فروخته ای

یا پرده گوشهای من ناکوک است

بانو

  چشمان من هرشب

با پیرایه ای از اشک

به دیدار خوابهای تو می آیند

......

گوش کن

صدای شرشر باران زمستانی است

  دریغا

چقدر زود شب های خیالی شیرین

به صبح های واقعی تلخ می گرایند

 

 

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 19:18 |+|

 توانايي عشق ورزيدن ؛ بزرگترين هنر جهان است

 

 

 

زماني كه تسليم باشي ؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود.زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.

خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي.حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير.تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.

زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه .با خودت.

عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكاراست. پس مراقب زبانت باش.

سكوت را بر خودت تحميل نكن.هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن.شادي كن ؛ آواز بخوان.بگذار ذهنت خسته شود.آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.

توانايي عشق ورزيدن ؛ بزرگترين هنر جهان است.

اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست ؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي ؛ عشق تو واقعي است.

وقتي با عشق به ديگري بنگري ؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.

هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني.درد عشق هم همين است.زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد.اما عشق يعني همين كه تمام فكرت ؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.

تو نميتواني انساني را تصاحب كني.زيرا او يك شخص است.تصاحب فقط با اشياء ممكن است.اگر هنوز به دنبال تصاحبي ؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني ؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.

تنها راه كسب عشق ؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود.هر چه بيشتر ايثار كني ؛ بيشتر ميگيري.

والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير ؛ انتخاب كند.

هر موجودي ؛ يك سرود الهي است.بي همتا ؛منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.

اگر بتواني تماما و يك دل عشق بورزي ؛ از عمق دلت ؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود.نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم .اصلا تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.

اگر عشقي احساس نميكني ؛ تظاهر نكن.سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي.حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش.ولي حقيقي باش.

زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.

هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد.تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.

اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.

اصيل بودن يعني واقعي بودن.خنده هايت ؛ گريه هايت ؛ نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.

آنان كه طمع كارند ؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.

 

 

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 23:0 |+|

تا تو هستی و غزل هست دلم نشانت را از سمت طلوع میگیرد

خدا نکند به سمت غروب گم شده باشی

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 14:18 |+|

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 16:2 |+|

اشعاری چند از مرحوم سلمان هراتی ....

 

كسوف دل
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

***

تازه مي شوم!
(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.

***

(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

***

جريمه
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:
بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!

***


پيش از تو ...
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

يك چمن داغ
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

ادامه اشعار رو میتونین از اینجا مطالعه کنین

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 23:50 |+|

زنده یاد منوچهر آتشی ...

 

 

حكايتي است

نه دور ماندن از زمين ميسرمان است
نه دير ماندن از زمان اما

شگفتا ! بشارت رستگاري را

در اتفاق اين دو واقعه جار مي زنند

اين هم حكايتي است

هم اين كه بيداري پاداش رويا باشد نه كيفر آن

و تو

ناگاه دريابي كه به كاخ خواب ها
سلطنت زخم را چاكري مي كني

حكايت ديگر است

چندان حكايتي هم نيست جز اين كه

اين ميهمانسراي بي شكوه را

به روان بيمار آواره اي اجاره داده اند

كه خوش دارد مهمان ناگزير را

بردگان خويش بداند نه بيشتر

اين هم حكايتي نيست

نه دروازه هاي آراسته به نيزه و جمجمه

نه آب به جرعه نه هواي به جيره

اما خواب

تلخ است خواب با شمشير زير پوست و

شمشيري آويزان فراز دو چشم

چشمي كه

بايد ببيند آن چه نبايد هرگز ببيند را

و اين

حتما حكايتي است

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 23:40 |+|

فالگیر ...

  یعنی فال به این قشنگی نظر نمی خواد؟

Hosted by Tinypic.com

Hosted by Tinypic.com

   به ناامیدی از این در مرو بزن فالی          بود که قرعه دولت به نام ما افتد 

Hosted by Tinypic.comHosted by Tinypic.comHosted by Tinypic.comHosted by Tinypic.com

 

نوشنه شده توسط سيد هادي مهرداد تاريخ سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 2:49 |+|




به تازگي:






دوست داشتني‌ها:


.:: قالب هاي رايگان ::.

بهار اندام2 ... علیرضا بدیع

یه لینک خوب ...

سنگچین ... سعید بیابانکی

بهاراندام1 ... علیرضا بدیع

وبلاگ شعر جوان خراسان

آموزش هک کردن (بهزاد)

سایت جامع کاریابی دکتر امیر حسنخانی اماده خدمت رسانی به تمام هموطنان میباشد

گل رز عشق من ...

مهدویت.. درباره آقا امام زمان(عج)

ققنوس آیسک ...حتما برین

شعرهای خط نخورده ...

تنهایی ...

عاشق مهدی ...

تازه ترین اخبار ادبی سایت ادبستان

وبلاگ خبری آیسک در بلاگفا

حجره نشین ... بررسی شبهات دینی جوانان

امیدواران . وبلاگ یه دوست خوب

بی مکان باید نگریست ....

دختر ايروني

گمشده دو حرفی...

عشق ودوستی و صفا ...حتما برین

خنجری برای دو نفر

از گلوی نی ... دکتر حسین ابراهیمی

سوگند گردباد ...

نوشته هاي تعطيل ...

وقتي غزل به نام تو كوتاه ميشود

غزل هاي ناب ...

دوستت دارم ... یه وبلاگ عاشقانه

ه لینک(( مقدس)) به نام عشق

esteftaaat




******************
« معراجيان از شط خون معراج كردند ... »
******************



پند روز

در کلاس روزگار درسهای گونه گون هست درس دست یافتن به آب ونان درس زیستن در کنار این وآن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشک غم زهم جدا شدن در کنار این معلمان ودرسها در کنار نمره های صفر ونمره های بیست یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها،تمام عمر در کلاس هست ودر کلاس نیست! نام اوست:مرگ وآنچه را که درس میدهد؛ زندگی است! .